مردی وارد روستا شد!
دید همهی اهالی ده خودشان را دائم میخارانند. تعجب کرد!
رفت جلوی قهوهخانه نشست و شروع کرد به تماشای این مردم خارشی!
یکباره متوجه شد که مردم روستا دورش حلقه زدند و عدهای از بخشداری و بهداری و ملا و خان آمدند که بگیرند و ببرندش بیمارستان!!
به این جماعت خبر رسیده بود که یک مریضی آمده که اصلا خودش را نمیخاراند! مرض "خارش نداشتن" گرفته است!!
